من، اینجا..‌.!

من اینجا توی یه گوشه از پیچاپیچ آفرینش،

گم شدم‌‌..

بین دو سر یه بینهایت،

که یک طرفش دریای درونمه،

و یک طرف دیگه اقیانوس برونم!

‌.

من اینجا خم شدم، خشک شدم..

تا ابد بارون نور میخوام که احیا شم، که زنده بمونم!

‌.

من اینجا از آدما خستم.

دوسشون دارم ولی ازشون خستم؛

حس میکنم دلم زخم برداشته.. دلم فاصله روشن میخواد!

.

من اینجا شجاعت میخوام، صداقت میخوام..

دلم میخواد از پلک زدنمم راستی بباره!

.

من اینجا دلم میخواد بلد باشم درست خودم باشم..

دلم میخواد همه هزارتوی درونمو بغل کنم!

.

من اینجا تنهام!

به همین سادگی، پیچیده...

.

من اینجا...

P a k u .

هر اتفاقی فارغ از خوب و بد بودنش، عالی‌ست!

پائولوی عزیزم،

در سیاهی شب، رو به درخشندگی ماه، با انگشتان سر شده از سرما، و یک بغض ظریف پنهان برایت مینویسم:

اندوهی که به سبب نزدیکی به آدم ها به قلبم روانه میشود، عشق و نزدیکی خودم را نسبت به خودم بیشتر میکند. و چه از این بهتر؟ میدانی، نه حافظه ای هست نه پاک کردن حافظه ای، توهمی حباب گونه در حال شکل گیری بود که تشکیل نشده، ترکید. همین و بس.

زمانی هوریار در گوشم زمزمه میکرد: 'هر اتفاقی فارغ از خوب و بد بودنش، عالی‌ست.' و آن زمان تنها مبهوت عجایب کلماتش بودم، اما اکنون، آرام آرام به فهمشان نزدیک‌ میشوم.

(اینجای نامه اشک از چشمانم روانه شد)

گمان میکنم باید یک لایه محافظتی از ابریشم به اطراف روحم بپیچم. به گمانم باید کمی بیش از قبل قربان صدقه اش بروم، موهایش را شانه کنم و پیشانی اش را ببوسم و بگویم:

روزی به سامان و نور خواهی رسید، اگر او بخواهد.

P a k u .

خودم را در خودم، بیابم!

پائولوی عزیزم. سلام.

پنجمین روزی‌ست که در خوابگاه مستقر شده ام. هیچ کدام از هم اتاقی هایم نیامده اند. رسما در اینجا، تنهایم. البته سه روز پیش مسیح آمد تهران؛ با هم یک وعده شام، ناهار و صبحانه خوردیم و ساعت ها گپ زدیم.

تا دیشب کنارم بود و امروز برگشت بهشهر، تا در پروسه شیمی درمانی بیشتر کنار مادرش باشد.

پریروز میخائیل را دیدم. از تجریش تا راه آهن، ولیعصر را متر کردیم تا نشان افتخاری شود بر شانه هایمان.

کفش هایم نو و نامناسب بودند، و دو روزی ست تاول و کوفتگی دمار از روزگارم در آورده. البته نگران نشو، روند رو به بهبودی ست.

بعد از پیاده روی دیگر مصاحبتی با هم نداشتیم، حتی مکالمه ای کوتاه؛ به این فکر میکنم شاید تنها یک همراه برای فتح بیست و شش کیلومتر راه بود نه کمتر و نه بیشتر. البته نگاه هایش پشت چراغ قرمز جمهوری، و داخل مترو هنوز بر پرده ی ذهنم مکررا اکران میشود. نمیدانم، شاید تنها حس لحظه ای او بود و هیچ عمقی در پس آن نگاه حقیقت نداشت. اما.. یادت می آید تو بارها آن دیالوگ مشهور را برایم یادآوری میکردی که: "چشم ها چیکو، چشم ها هرگز دروغ نمی‌گویند" ؟! نمیدانم پائولو. شاید حساب چشم های میخائیل از همه چشم های عالم جداست... نمیدانم! گمان میکنم بهتر است تمرکزم را بر درونم بتابانم و به قول تو "خودم را در خودم بیابم"!

امروز برای فرار از بی‌حوصلگی اسپاگتی پختم. حتما میخواهی بدانی خوب شد یا نه؟ چه بگویم.. از آن وقت هاست که دست پختم را دوست ندارم!

سکوت، موسیقی متن حضورم در اتاق است و تو خوب میدانی، که چقدر برایم مطلوب است.

کلامم را کوتاه میکنم و سعی دارم باز هم برایت بنویسم.

مثل همیشه سپاسگزار وجود تو در زندگی ام هستم، و بدان قلب من با روشنایی روح با شکوهت، مدام احیا میشود.

تا بعد... دوست همیشگی ات، پاکو.

P a k u .
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان